تبليغاتX
آری آری ، زندگی زیباست...

آری آری ، زندگی زیباست...

تولدت مبارک بهترينم

خیلی خوشحالم ...

میگم چرا

گفته بودم که ۱ آذر تولد بهترينمه ، اما  این دل ِ بی تاب من طاقت نیاورد و همین امشب از شدت

هیجان بسیار زیاد  مِستر رو غافلگیر کرد

حالا فکر کنین تووو این هوا  تو اين سرما ( منم به شدت سرمایی)

ولی خب  شب ِ قشنگ و به یاد موندنی ای شد

همین یک ساعت که با تو بودم کلی انرژی گرفتم عزیزم وقتی نگاهم میکنی تووو دریای چشمات

غرق میشم  خیلی دوسِت دارم ، خیلی وجود ِ پر مهرت بهم آرامش میده ، پس همیشه

کنارم باش

پ.ن۱: قرار شد پنج شنبه از صبح با بهترينم بریم دَدَر

پ.ن۲: وقتی بهم اس ام اس زدی و گفتی که امشب واقعا خاطره شد و خیلی خوشحال شدی ، کلی

 تووو دلم ذوق کردم ( قابل تو رو نداشت عزیز دلم )

 

 


 

نوشته شده توسط خانومی در سه شنبه 29 آبان1386 ساعت 11:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


انتظار ....

 باز هم چهار شنبه شد ، باز هم یه هفته گذشت ، انگار همین دیروز بود ...

 روزا میان و میرن ، بدون اينکه به ما توجهی کنن ، ما خودمون باید حواسمون به زندگی باشه...

همه چی آرومه جزء دل من ، البته نه اینکه ناآروم باشه ، هیجان زدست ، منتظرم ...

 

منتظر اول آذر

اول آذر تولد بهترين دوستمه دوست دارم اولين نفری باشم که بهش تبریک میگم ،

دوست دارم یه جشن دو نفره داشته باشیم ، دوست دارم اون روز بهمون خیلی خوش بگذره ، دلم

میخواد همه ِشرایط برای بودن با هم ،  در اون روز مهيا باشه

امروز با یکی از دوست جووونام  کلی صحبت کردم ، از اون روزی که دسته جمعی رفتيم دَدَر تا الان

نديدمش ولی خب ، در عوضش اون قدر صحبت کردیم که شارژ تلفنمون تموم شد کلی دلم براش

 تنگ شده ،  پریشب خوابشو ديدم ، تا خواستم بگم اون پیش دستی کرد و گفت پریشب خوابمو دیده

 یه خواب تقریبا مشابه .. کلی ذوق کردیم که هر دو با هم یه خواب دیدیم(تعبیرش هم شادیه

ایشالله) 

پ.ن:  من با این دوستم از هر  لحاظ خیلی بهم نزديکيم، یه جوورایی ارتباط تِلِپاتی با هم داریمو

اين به هردومون و اطرافیانمون ثابت شده خیلی دوسش دارم

پ.ن ۲ : راستی  پنج شنبه ی هفته ی پیش بهترينمو دیدم ، وقتی با همیم فوق العاده آرومم ،

یه آرامش عجیب ، اون قدر که دوست دارم همش نگاش کنم  ، اون قدر که دلم میخواد زمان متوقف

 شه و این لحظات شیرینِ با هم بودن تموم نشه ...

فردا هم اگه خدا بخواد  همو میبینیم ایشالله 

پ.ن۳: اگه بدونی چقَـــــــــــــــدر دلم برات تنگ شده ؟؟!!!!


 

نوشته شده توسط خانومی در چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت 10:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بلاتکلیفی....

بازم بی خوابی !!!!

 

البته بگماااا بسیار بسیار تلاش کردم تا بخوابم اما فایده نکرد ، از جمله خوردن استامینوفن ، چندین

 

ساعت وب گردی ( گفتم شاید چشمام خسته شن ُ خوابم بگیره ) ، تاریک کردن محیط پیرامون و ..

 

که نه تنها اثر نکرد بلکه باعث ایجاد سر درد هم شد که با خوردن دو سه لیوان چای ِ حسابی همون

 

  یه خورده احساسی که برای خواب به وجود اومده بود هم  از بین رفت

 

بگذریم ...

 

این بلاتکلیفی هم حسابی شده یه معضل ، پس کِی جابجا میشیم؟؟؟؟

 

دلم برای  بهترین دوستم  تنگ شده ، از پنج شنبه تا حالا همو ندیدیم، یعنی دل ِ اونم به

 

اندازه ی من تنگ شده ؟؟!!

 

پ.ن : راستی قالب ِ وبلاگو عوض کردم ، چطوره ؟؟؟

 

پ.ن۲: انگار کم کم داره خواب به چشام میاد ، پس تا مجددا بی خواب نشدم برم شما  دوستایِ

 

گلم الان همگیتون خوابین ، خوابای خوبی ببینین


 

نوشته شده توسط خانومی در چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت 3:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


قیصر امین پور رفت...

دلم برای بهترین بابا بزرگ ِ دنیا تنگ شده ، گفتم بهترین چون به جز خوبی ازش هیچ چیزِ دیگه ای

 ندیدم، الهی فداش شم که روزای سختیو داره میگذرونه ، الهی فداش شم که خم به ابرو نمیاره

، الهی فداش شم که تنهاست ، الهی فداش شم که چه صبورانه روزاااا رو میشمره ،

الهی فداش شم که هنوزه که هنوزِ اینطور عاشقانه به مامان بزرگم میگه من بی تو دِق میکنم

آخه بابا جووون شما چقــــــــــــدر خوبین؟؟؟

هیچ وقت یادم نمیره پا درمیونیااایِ بابابزرگمو وقتی من هر روزُ هر روز می خواستم چرخ و فلک سوار

شم ، هیچ وقت یادم نمیره اون  فرفره های رنگیو که ، هر روز دوست داشتم یکیشونو داشته باشمو

بابایی برام می گرفت ، هیچ وقت یادم نمیره بستنی های هر روز عصرو که چقدر با ذوق برامون می

خرید، هیچ وقت یادم نمیره طنین صداشو وقتی صدا میکرد ساره خانووووووم

الهی فدای صدات شم

تو بهترین بابا بزرگ ِ دنیــــــــــایی عجیب دلم هواتو کرده

پ.ن: دیروز شنیدم که قیصر امین پور در گذشت خیلی ناراحت شدم ، خدایش بیامرزد  ، یادش

گرامی

پ.ن۲: بهترینم الان زنگ زد  و گفت فردا بریم بیرون


 

نوشته شده توسط خانومی در چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت 4:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


استاد قمیشی....

دارم سیاوش قمیشی گوش میکنم ، وااای نمیدونین که، هر چی گوش میکنم بازم سیر نمیشم

یاد تو هر تنگ غروب

تووو قلب ِ من میکوبه....

سهم من از با تو بودن

غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من

نشونی از تو بوده .......

سرم به شدت درد میکنه ، باید در اولین فرصت  یه چای ِ داغ ِ حسابی بخورم ، آخه من شدیدا چای

دوست دارم

راستی جمعه نرفتیم بیرون  می خواستیم بریمااا ، ولی خب   بهترینم  یه جورایی  یادش

رفت   قرار ِ نهایی رو فیکس کنه منم وقتی دیدم بهترینم چند ساعتی بیشتر از روزای دیگه

خوابیده و تلافی ِ روزایی که خیلی زود بیدار میشده رو دراُورده دیگه نتونستم چیزی بگم جز  اینکه ، حتما

قسمت نبوده ما امروز همو ببینم، اگرچه برای دیدنش خیلی بیتاب بودم حالا هم اشکال نداره ،

من تا جمعه ِ آینده صبر میکنم

درست ۵ مهر بود که نوشتن در اینجا رو شروع کردم، درست یک ماه گذشت  حالا که نگاه میکنم

میبینم چقدر  دوستان خوبی  پیدا کردم ، و از همتون ممنووونم بخاطر محبتی که دارین

پ.ن : ۱۱ روزه که رانندگی نکردمو شدیدا دلم ماشین سواری میخواد

پ.ن ۲: عجب دوره زمووونه ای شده ، هنگامه به برادرش حامد میگه من زوجه میخوام

پ.ن ۳ : اضافه شده بعد از ۴ ساعت ٬ فردا همو میبینیم ایشاا...


 

نوشته شده توسط خانومی در شنبه 5 آبان1386 ساعت 7:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یار دبستانیِ من ...

یار دبستانی ِ من ......

این ترانه فوق العاده ست

پس فردا جمعه ست ، ولی هنوز مطمئن نیستم بتونم  بهترین دوستمو  ببینم ، چون هنوز

برنامه ی روز جمعه معلوم نیست ، احتمالا بریم یه طرفی ولی هنوز هیچی اُکی نشده

دیروز و امروز با هم کنتاک داشتیمهردومون بیش از پیش حساس شدیم (البته من بیشتر

 ) که آخر شب به پایان رسید خدا رو شکر

پ.ن : هر وقت یه حرفی بینمون پیش میاد ، (حتی خیلی کوچیک) دلم اندازه ی یه دنیا از غم سنگین

میشه ، دلم می خواد فقط شاد باشیم ، فقط شاد

پ.ن۲: هیچ وقت یادمون نره که : به خدا نگیم  که چقدر مشکلاتمون بزرگه ، به مشکلاتمون بگیم که

چقدر خدامون بزرگه...

پ.ن ۳: عکسای ِ روز جمعه خیلی قشنگ شدن ، منم حساس رو عکس

پ.ن ۴: چیزی اگه یادم افتاد میام دوباره


 

نوشته شده توسط خانومی در چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت 7:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت