هر بار که صفحه ی بلاگفا رو باز میکنم کلی حرف دارم امااا همین که صفحه باز میشه انگار تموم حرفا و

 درد و دلا میرن اون پشت مشتای قلبو من باز سکوت میکنم ، آخرش هم با بستن صفحه کارم تموم

میشه ....

امشب که بیاد ۷ روزه که از اون تصادف لعنتی میگذره ( شنبه ۸/۱۰/۸۶ * عید غدیر خم * ساعت ۹ و

۵۶ دقیقه شب توو اتوبان )، تصادفی که باعث شد بیشتر از پیش به لطف و محبت و بزرگی خدا پی ببرم

و بیش از پیش به درگاهش شکر کنم.

هنوزم وقتی یاد اون لحظه می افتم تمام تنم به لرزه میفته ، هنوزم باورم نمیشه ....

ولی برای ندیدن کابوسهای شبانه، کمتر بهش فکر میکنم و هر بار که  یادش میفتم سعی می کنم

 طوری ذهنم رو از اون جريان منحرف کنم.

اگر چه این تصادف اتفاق بود و بعد از من ۳ تا ماشين دیگه هم منحرف شدن (بخاطر وارد شدن فاضلاب

ِ پادگان  به وسط اتوبان و یخ زدگی ) اگر برای هر کدوم از خواهرامو مامانم خدای نکرده اتفاقی میفتد هیچ

وقت خودمو نمی بخشیدم .

 بازم شکرت خدا ...

راستی امروز مراسم عقد کنون و نامزدیِ برادر بزرگه ی بهترين دوستمه ( برادر شوهر آینده)، که

قراره اگه خدا بخواد ما هم به زودی تکلیفمون روشن بشه  ، خیلی خوشحالم و براشون آرزوی

خوشبختی می کنم ، و امیدوارم همه ی جوونا عاقبت به خیر بشن ( ایشالله ) 


 

نوشته شده توسط خانومی در جمعه 14 دی1386 ساعت 3:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت