عجب !!!!

نمیدونم چی بگم از کار ِ خدا ؟!! گاهی همین طوری ساعتها به همین موضوع فکر میکنم که چه صلاحی در کار هست که خدا داره اینجوری آزمایشم میکنه ؟؟؟

میدونی خدا جوون ! من صبرم بیشتر از این حرفاست ، خودتم  که میدونی من چقــــــــــدر صبورم! ، پس خودمم به این صبر و تحمل انرژی بیشتری میدم تا بتونم توو این همه امتحانی که میخوای از من بگیری سربلند بیرون بیام (ایشاا...)

ولی خدا جون وقت میکنی این همه آزمایشو امتحانو تصحیح کنی ؟! میدونی که من همه ی امیدم به روزیه که خودِ خودت بگی ساره لیاقتشو داره ، میدونی که چی میگم؟؟؟

باشه خدا جووون ، باشه ... هر کاری با زندگی من بکنی ، هر امتحانی بگیری ، هر جووور بخوای منو بسنجی ، من کم نمیارم، چووون اُمید ِ اول و آخرم خودتی ... اینو هم میدونم که قطعا در تک تک ِ کارات حکمتی هست ، پس خدای ِ من ، منو هیچ وقت به حال خودم رها نکن

کاری که گفتم جوور نشد

پنج شنبه ای رفتم یه کم برای جمعه که می خواستیم با دوستام بریم بیرون خرید کردم به اضافه ی اینکه خواهرام هم اومدن ، کلی خوش گذشت ، جای همگیتون خالی بود

عصری هم با  بهترینم رفتیم سینما ، خیلی خووب بود ، ولی وقتی داشتیم برمیگشتیم دلم ییهو گرفت ، چون تا جمعه ی دیگه نمیتونیم همو ببینیم  این جوور وقتاست که توو دلم غوغا به پا میشه و دیگه .......


 

نوشته شده توسط خانومی در شنبه 28 مهر1386 ساعت 1:33 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت