باز هم چهار شنبه شد ، باز هم یه هفته گذشت ، انگار همین دیروز بود ...

 روزا میان و میرن ، بدون اينکه به ما توجهی کنن ، ما خودمون باید حواسمون به زندگی باشه...

همه چی آرومه جزء دل من ، البته نه اینکه ناآروم باشه ، هیجان زدست ، منتظرم ...

 

منتظر اول آذر

اول آذر تولد بهترين دوستمه دوست دارم اولين نفری باشم که بهش تبریک میگم ،

دوست دارم یه جشن دو نفره داشته باشیم ، دوست دارم اون روز بهمون خیلی خوش بگذره ، دلم

میخواد همه ِشرایط برای بودن با هم ،  در اون روز مهيا باشه

امروز با یکی از دوست جووونام  کلی صحبت کردم ، از اون روزی که دسته جمعی رفتيم دَدَر تا الان

نديدمش ولی خب ، در عوضش اون قدر صحبت کردیم که شارژ تلفنمون تموم شد کلی دلم براش

 تنگ شده ،  پریشب خوابشو ديدم ، تا خواستم بگم اون پیش دستی کرد و گفت پریشب خوابمو دیده

 یه خواب تقریبا مشابه .. کلی ذوق کردیم که هر دو با هم یه خواب دیدیم(تعبیرش هم شادیه

ایشالله) 

پ.ن:  من با این دوستم از هر  لحاظ خیلی بهم نزديکيم، یه جوورایی ارتباط تِلِپاتی با هم داریمو

اين به هردومون و اطرافیانمون ثابت شده خیلی دوسش دارم

پ.ن ۲ : راستی  پنج شنبه ی هفته ی پیش بهترينمو دیدم ، وقتی با همیم فوق العاده آرومم ،

یه آرامش عجیب ، اون قدر که دوست دارم همش نگاش کنم  ، اون قدر که دلم میخواد زمان متوقف

 شه و این لحظات شیرینِ با هم بودن تموم نشه ...

فردا هم اگه خدا بخواد  همو میبینیم ایشالله 

پ.ن۳: اگه بدونی چقَـــــــــــــــدر دلم برات تنگ شده ؟؟!!!!


 

نوشته شده توسط خانومی در چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت 10:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت