از دیشب تا حالا خیلی ناراحتم ، از وقتی وبلاگ ِ یک دختر مثل خودمونو خوندم همش دارم بهش فکر

 میکنم.نمی دونم چرا وقتی نوشته هاشو میخوندم به این همه صداقتی که داشت غبطه خوردم ،

نمیدونم شاید بخاطر این بود که تمام حرفای ِ دلشو میزد .

و امشب که وبلاگ قدیمیه این دوست رو خوندم اشکهایی بود که بی اختیار تمامه صورتم رو گرفته بود

نمیدونم چرا دلم براش سوخت !!! اگر چه همیشه گفتند دلسوزی و ترحم کار ِ خوبی نیست...

و در این نیمه های شب دعا میکنم خدای مهربووون زودتر بزرگترین خواسته اشو مستجاب کنه

و باز خدا رو شاکرم به خاطر تمام نعمت هایی که به من داده

 و دعا میکنم همیشه سایه ی پرمهر خانوادم بر سرم برقرار و مستدام باشه(الهی امین)

و شکر میکنم به درگاه خدا که بهترینم  رو در مسیر زندگیم قرار داد و از خود ِ خدا میخوام

 که تا آخر هم مواظبمون باشه و ما رو برای هم حفظ کنه(الهی آمین)

هنوز هم پر از بغضم

در این شرایط فقط گریه آروومم میکنه

خدایا با تمام وجودم ازت میخوام خواسته ی قلبی ِ این دوست رو برآورده کنی تا دل ِ پر از

دردش کمی آروم شه

پ.ن: ۱۱ روزه که بهترینمو ندیدمخیلی دلم برات تنگ شده

پ.ن۲: فردا بهترینم امتحان داره ، دعا میکنم که خوشحال و راضی بهم زنگ بزنه

پ.ن۳: اضافه شده ؛ ۵شنبه ۴ بهمن : چهارشنبه بالاخره بعد از ۱۲ روز همو ديديم ، هر چند خیلی کوتاه

 بود اما از هیچی بهتر بود ، راستی امتحانش  هم عالی بوده


 

نوشته شده توسط خانومی در سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت 2:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت