دلم خیلی گرفته ...

دلم از خیلی چیزا پُره...

دلم میخواد برم یه جا که هیچ کس نباشه ، بعدش اونقدر گریه کنم تا خالیه خالی بشم .

دلم میسوزه ، دلم برای خودم میسوزه...

شاید این اولین باری باشه من حرفای دلمو میزنم ، چون همیشه این حرفا توووو دلم بوده و هیچ وقت به زبووونم نیومده تا بقیه هم بفهمن.

ولی اینجا حداقل میتونم خودمو تخلیه کنم. بنویسمو خودمو راحت کنم.

احساسای بدی دارم.

افکاری که این چند ماهه ی اخیر تووو دله و مغزم میگذره داره شکنجم میده.

وقتی بهش فکر میکنم ناخودآگاه اشکام سرازیر میشه.

بعد با خودم میگم چرا اینجوری شدم .

فکر کن ۱۷ سال تو هر مقطعی نفر اول بودی و الان تووو خونه نشستی؟!

یعنی توو این ۱۷ سال من داشتم توو یه کوچه ی بن بست راه میرفتم ؟؟

یعنی حالا رسیدم ته کوچه؟

یعنی خدا دیگه دوستم نداره؟

یعنی خدا دیگه بهم نگاه نمیکنه؟

یعنی خدا با من قهره؟

چرا منی که اینقدر برنامه برای خودم داشتم حالا باید بشینمو حسرت بخورم؟

چراااااا؟

داغووووونم

داغوووووووووووووووون

 


 

نوشته شده توسط خانومی در یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت 4:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت